باز هم جمع خانوادگی ما اضافه شد. یه دختر خوب و مهربون. مریم خانم. آقا داداش بالاخره یه خانم خوب برا خودش انتخاب کرد. شب میلاد امام هادی هم عقد کردند. اتفاقا اون شب داشت بارون میومد. به گمانم داداش جان ته دیگ زیاد می خورده.

امسال یکی رو از دست دادیم اما دوتا اضافه شدیم. بابابزرگ مهربونم که دیگه پیش ما نیستند. اما ورودی هامون که شادی خانواده ما را دو چندان کردند علی آقا و مریم خانم هستند. انشاءالله که شادیها همیشه مستدام باشه.

به آقا داداش و همسر محترمشون هم صمیمانه تبریک اینترنتی عرض می کنم. ببخشید که دیر شد آخه یزد نبودم. بعدشم خو با علی پشت کامپیوتر نشستن سخته. باید فرصت بجویم.

عرفات نزدیک است. لحظه ها رادریابیم.

وقتی ازدواج کردم هرگز به این فکر نکردم که ممکنه بچه دار نشم اما وقتی برای اولین بار به دکتر زنان مراجعه کردم همه چیز فرق کرد. خداوند می خواست امتحان من و همسرم را اینگونه برگزار کند. از اون روز ۹ سال گذشت. ۹ سالی که تک تک روزها و شبهایش برای من و همسرم خوب بود. نه خوب بلکه عالی بود. با اینکه فرزندی در خانه ما نبود و آرزویش همواره با ما بود اما این یاد خدا بود که بیشتر در دل ما بود و سوالی که همیشه همه ما به همراه هر مشکل یا امتحانی با خود داریم. چرا من؟

مشکلات بود و ما بودیم. مصرف داروها، بکارگیری انواع روشهای پزشکی، حاملگی خارج از رحم، سقط جنین و مشکلاتی که هریک از آنها با خود داشت. با این وجود تصمیم گرفتم درمان خود را رها نکنم. بعد از دوبارIVF و نتیجه نگرفتن با تصور اینکه جنین فریز شده دارم داروهای IVF را استفاده کردم. قصد مشهد کرده بودم. برنامه ریزی کردیم که بعد از IVF مسافرتی به مشهد داشته باشیم تا هم من در مرخصی باشم هم استراحتی بکنم.  اما روزی که برای سونو رفتم دکتر بعد از تماس با اتاق IVF گفت که من جنینی ندارم و باید تخمک کشی مجدد انجام شود. داروها را گرفتم و روانه خانه شدم. پس از تماس با مشهد فهمیدیم که مادرشوهرم هم در موقع سفر ما نیستند. دودل شدیم که برویم یا نه. اما هنگامه عرفات بود و ما رفتیم چون او طلبیده بود.

از مشهد برگشتیم و من  اولین آمپول را در روز خودش زدم. بعد از ده روز باید دوره عادت ماهیانه من شروع می شد اما هر چه صبر کردم دیدم خبری نیست… خدایا یعنی چه شده؟ با بیمارستان تماس گرفتم. گفتند آزمایش بده. همسرم مسافرت بود و من صبح زود رفتم آزمایش. عصر که رفتم جوابش را بگیرم شوکه شدم. خدایا جواب آزمایش مثبت است. حالا دلهره داشتم که خداکنه پوچ نباشه، خارج از رحم نباشه و …

همونجا ایستادم به همسرم زنگ زدم وماجرا را گفتم. مادرم را هم خبر کردم. بالاخره دکتر آمد و من جواب آزمایش را با خوشحالی به او نشان دادم. پس از معاینه دکتر گفت جنین 35 روزه هست و سالمه. اشک شوق در چشمانم حلقه زد. نمی دانستم چگونه خدا را شکر گویم. بی شک علی حاصل دعاهای همه دوستان و آشنایان بخصوص مادرم هست که لطف خداوندی را بار دیگر از دریچه نگاه علی شامل حال ما کرد. فرزند دلبندم علی در روز ۱۹ رمضان المبارک به دنیا آمد. امید که رهرو راستین علی(ع) و آل او باشد.

تصادف

دیروز یه تصادف کوچولو داشت ماشین ما! خدا را شکر به خیر گذشت ولی بنده خدا همسرم باید حالا حالاها دنبال کار بیمه و درست کردن ماشین باشه. خدا بهش صبر بده.

جواد الائمه

یکی یکدانه امام رضا بود و وارث امامت او. گوهر عزیزی بود که حیات اسلام به وجود او بستگی داشت. جود او شامل حال ما هم شد. شهادتش را تسلیت می گویم.

وبلاگ علی

با اومدنش تو این دنیا صاحب یه وبلاگ هم شد. آره به همین زودی. شاید هم یه کم دیر شده باشه. براش یه وبلاگ درست کردم تا خاطراتمون رو توش بنویسیم. به همین دلیل تا بزرگ شدنش ممکنه کمتر بتونم اینجا بنویسم.