با اومدنش تو این دنیا صاحب یه وبلاگ هم شد. آره به همین زودی. شاید هم یه کم دیر شده باشه. براش یه وبلاگ درست کردم تا خاطراتمون رو توش بنویسیم. به همین دلیل تا بزرگ شدنش ممکنه کمتر بتونم اینجا بنویسم.
1 Oct
روز بیست و یکم
دیروز یعنی بیست و یکمین روز زندگی علی کوچولو، خیلی خوابش کم شده بود. کمی که شیر می خورد می خوابید و 10 دقیقه بیشتر خواب نبود. بعد با گریه و جیغ از خواب بیدار می شد. تا شب ادامه داشت در مجموع اگه 5-6 ساعت خوابیده باشه. شیر هم داشتم ولی فکر کنم خیلی کم بیرون می آمد و بچه بیچاره خسته می شد از مک زدن. شب یه کم آش ماش درست کردم. کمی هم ریشه شاطره جوشوندم و خوردم. یه قاشق چایخوری هم به علی دادم. آب شکر هم براش درست کردم و بهش دادم. خوب خورد و بعدش آروم شد البته تا مدتی. دوباره گریه اش شروع شد. کنار خودم خوابوندمش و بهش شیر دادم. فکر کنم بوی من رو خیلی خوب تشخیص میده. این رو از رفتارهاش میشه فهمید. کنارش که بخوابم اون هم می خوابه. خلاصه بالاخره خواب رفت و این دفعه سر دوساعت بیدار شد برای شیر خوردن. سحر که شده بود شیرم خیلی زیاد شده بود بطوریکه برای نماز صبح که بیدار شدم دیدم لباسم خیسه!!! این اولین بار بود که شیرم به این حد می رسید. خداکنه شیرم زیاد بشه و بتونه بخوره.
30 Sep
علی در بیست روزگی
خوابش کم شده فسقلی و دائم دهنش بازه!! کمی هم بزرگتر شده. هی دلم می خواد زود بزرگ بشه اما می دونی چیه، این عمر ماست که داره میگذره. با دیدن بزرگ شدنت به این فکر میافتم که باید برای خود و عاقبتم کاری بکنم. زود بزرگ شو مامانی

19 Sep
علی
بالاخره اومد. 18 شهریور برابر با 19 رمضان و 9/9/2009 و نام زیبایش را از مولایش علی (ع) گرفت. خداوند نعمت خود را بار دیگر به ما ارزانی داشت و شکر نعمت کاری سخت و نشدنی است. خداوندا تنها از تو می خواهم کمک کنی تا قدر بدانیم نعماتت را و ناشکری و نافرمانی نکنیم. توفیق بده تا آنگونه که رضای توست او را تربیتی علی وار کنیم.

علی
2 Sep
پدربزرگ خوبم …
الان حدود دو هفته هست که یکی از عزیزترین های زندگیم رو از دست دادم. عزیزی که خیلی خیلی مهربان بود، قلب خیلی خیلی پاکی داشت و زلال بود. عشق ائمه اطهار در قلبش چون چشمه ای جاری بود. از بهترین خصوصیاتش خواندن نماز اول وقت و زیاد قرآن خواندن بود.
امروز جای خالیش را در همه جا می بینم. وقتی چای را با نبات می خورم، وقتی به حیاط می روم و باغچه را نگاه می کنم، وقتی به خیابان قیام می روم و محله ها و بازارهای قدیمی شهرم را می بینم و … تازه هنوز فصل رسیدن انار هم مونده!
خدایا هنوز باور ندارم که رفته است و نمی خواهم باور کنم. با این همه خدایا روحش را شاد کن و با آنان که عاشقشان بود و همیشه دم از آنها می زد محشورش کن.


تازه ترین نظرات