این شعر از مامانی من هست.(مامانی همون مامان مامانم هستند و ذاتا اهل فرهنگ و شعر هستند. این خوش ذوقی را از پدربزرگشان به ارث برده اند):
زاده ام البنین، جانم فدایت
از تو می خواهم شفا، نزد خدایت
با لب خشکیده نزد آب رفتی
لب نکردی تر، ولیکن آب بردی
چون سکینه گاه خیمه منتظر بود
تا عمو آید، عموی بــاوفایــــی!
دشمن غدار زد تیری به رویت
سرورت آقا حسین آمد به سویت
بازویت از تن جدا بنموده دشمن
من فدای بازوی از تن جـــــدایت
در کنار علقمه افتاده بــــــــودی
مشک آبت را کجا بنهاده بودی
زین بلا پشت برادر شد شکسته
چاره اش بیچاره شد، قلبش شکسته
ای علمدار حسین، جانم فدایت
آرزو دارم تــــــــو را یک دم نـگــــــاهت
زاده ام البنین رویی به ما کن
از خدا خواهم شـفـــا، دردم دوا کــن
تو علمدار حسین بودی ولیکن
نور چشم حیـــدر و شــــیرخدایــــی
هم شهامت،هم شجاعت، هم رشادت
داشتی،حقا که پور مرتضـــــــــــــــــــایی
فاطمه باشد زتو خشنود فردای قیامت
آرزو دارند مردان خدا جا و مقامـــت
Posted by Arasp on می 1, 2008 at 6:28 ب.ظ
wow, you mother is poet too ! good for her. say congratulations on my behalf.
———————————————————————————
thanks Mr. kazemian. I will say it to her.
Posted by حجت on می 2, 2008 at 12:12 ق.ظ
مامانی……..
خدا عاقبت همه ما را ختم به خیر کند، در همسایگیمان پیر زنیست بنام طوبی خانم، هروقت میبینمش میخواهم ساعتها بهش نگاه کنم، نور خدا تو صورتش جاریه…..
تنها چیزی که همیشه از خدا خواسته ام این بوده که بوقت پیری حتی یک نفر نباشد که با خود فکر کند ایکاش نبودم…
خدا مامانی شما را حفظ کند که میدانم از معدود عاقبت به خیرهای این دنیاست که اگر چنین نبود چنین توفیقی بر او حاصل نمیشد
Posted by حجت on می 2, 2008 at 12:14 ق.ظ
راستی به نیابت از ما بهشان سلام برسانید و هر عید بوسه بر پیشانیشان زنید که اگر چنین، یک دعایشان عمرمان را به خیر برتابد…
Posted by shooli on می 3, 2008 at 11:51 ق.ظ
مرحبا بسیار نیکو.
راسی تو از کجا آوردی اینو؟
Posted by فرشته on می 6, 2008 at 9:28 ق.ظ
ایول مامانی…