بازی وبلاگی

سولماز عزیزم ممنون که من رو دعوت کردی. خب با توجه به اینکه من وقتم کمه سوالاتو اینجوری جواب میدم

۱- سه‌تا از بهترین کتابایی که خوندم:
۱.سینوهه
۲. بیم موج
۳. زینب پیام آور عاشورا

۲- سه‌تا از بهترین فیلم‌ها:
۱. یک تکه نان
۲.بید مجنون
۳. محیا

۳- سه‌تا از بهترین دوستام:
۱. فهیمه بهرامی
۲. مریم شاکر

۳. محبوبه شهبازی

۴- سه‌تا از بهترین خاطره‌هام:
۱. تولد علی
۲.رفتن به تاتر در تهران
۳. مهمونی 7/7/77 کنار زاینده رود

۵- سه‌تا از بهترین سفرهام:
۱. کسفری که خانواده ما با دایی اینا رفتیم سفر و خیلی خوش گذشت. اصفهان، همدان، تبریز و ….
۲. سفر مکه
۳. سفر شمال با برادر شوهرم و خانواده‌شون

۶- سه‌تا از بهترین غذاها:
۱. ماکارونی (چرب نباشه)
۱. خورشت بادمجون
۳. اسلامبولی پلو

آخیش تموم شد. نوشتن سخته ها….

این چنین پرده برانداخته ای یعنی چه؟ مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟

یه کم فکر کنید…. خواهم گفت وقتی وقتش بشه.

مادر برام قصه بگو …

هنوز هم وقتی تلویزیون سرود « مادر برام قصه بگو … » را پخش می کنه، من رو با خودش می بره به اون زمون ها، اشک مجالم رو نمي ده . نمی دونم چرا اما خودم را جای اون کودکانی می بینم که تلویزیون نشون می ده. دخترکی ۵-۶ ساله، با سربند و چادر مشکی … انگار داره رفتن پدرش رو نظاره می کنه  و هر شب به مامانش میگه: « مامان چند تا دیگه بخوابم بابا میاد؟»

دخترکی که انگار وقتی توی خیابون داره قدم میزنه و بچه های هم سن خودش رو با بابا هاشون می بینه دلش پر از غصه می شه. انگار من اون هستم و انگار دلم هوای بابام رو کرده…

ما بزرگ شدیم، همه. اما الان کجاییم؟ آیا من برای فرزندم کاری رو که اون پدر کرد می کنم؟ آیا من هنوز مملکتم رو مال خودم می دونم؟ …. هزار هزار آیا و هزار هزار چرا در ذهنم نقش می بنده. اما جوابی ندارم و شاید دلم نمی خواهد جوابم را بشنوم. بگذاریم و بگذریم.

شهدا جایتان خالی هست ….؟ نیست… نه جایتان اینجا اصلا خالی نیست. شما عند ربهم یرزقون هستید و معامله پرسودی را انجام دادید. خوش به حالتان. ماییم و دنیا و روزگار

دعا کنید برایمان، راهتان، رسمتان و هدفتان را بشناسیم. دعا کنید کشورمان آزاد و آباد باشود. فقط برایمان دعا کنید ….


باشگاه تجاری سپهر ایرانیان

باشگاه تجاری سپهر ایرانیان

http://sepehreiranian.com/Default.aspx

استخدام هم میکنه:

http://sepehreiranian.com/Sepehrcard/RECRUITMENT.aspx

پدر، مادر

پدر و مادر

روزی از ذره ای آب بیمقدار موجود شدیم. « أَلَمْ نَخْلُقْكُمْ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ »﴿المرسلات: ٢٠﴾، « آیا شما را از آبی پست و بی مقدار نیافریدیم؟»

و خداوند از روح خود در ما دمید و ما، آدم شدیم فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ ﴿ص: ٧٢﴾»، « پس زمانی که اندامش را درست و نیکو نمودم و از روح خود در او دمیدم، برای او سجده کنید.»

زاده شدیم از مادری که ۹ ماه ما را در درون خویش پرورش داد. : « وَوَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَوَضَعَتْهُ كُرْهًا وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَىٰ وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ وَإِنِّي مِنَ الْمُسْلِمِينَ »﴿الأحقاف: ١٥﴾

«و انسان را درباره پدر و مادرش به نیکی سفارش کردیم. مادرش او را با تحمل رنج و زحمت باردار شد و با رنج و زحمت او را زایید. و دوران بارداری و باز گرفتنش از شیر سی ماه است، تا زمانی که به رشد و نیرومندی خود و به چهل سالگی برسد، گوید: پروردگارا! به من الهام کن تا نعمتت را که بر من و پدر و مادرم عطا کرده ای سپاس گزارم، و کار شایسته ای که آن را می  پسندی انجام دهم و ذریه و نسل مرا برای من صالح و شایسته گردان که من به سوی تو بازگشتم و به یقین از تسلیم شدگان [به فرمان ها و احکام] توام.»

روزی چشم در این دنیا باز کردیم و خود را در آغوش مهربان مادر و پدر دیدیم. روز به روز قد بلند کردیم در این دنیا تا بیشتر ببینیم و بیشتر بدانیم. هرکداممان آدمی شد برای خودش با ویژگیهای خاص خود، اما آنچه مشترک است در اغلب ما آدمها، پدر و مادری است که زحمات زیادی را متحمل شدند تا ما در آرامش و آسایش بزرگ شویم.  قدکشیدیم به سان سرو و ایستادیم روی پای خود. زمانی احساس تنهایی کردیم و خواستیم همدمی داشته باشیم و یاوری برای همه روزهایش و اینگونه شد که آدم، ازدواج کرد. خوشحال از اینکه توانسته همدم و همراهی برای لحظاتش بیابد. کسی که بی دغدغه بتواند حرفهایش را با او بزند. در چشمهایش نگاه کند و عشق را در بند بند وجودش مزه مزه کند،  مهربانی که در شادی ها و غمهای لحظه هایش شریک شود و آرامشی باشد برای هر لحظه اش. از تنهایی در آید و دوتایی، یکی شدن را تجربه کنند.

«وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ » (روم: ۲۱)

« و از نشانه های [قدرت و ربوبیت] او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنارشان آرامش یابید و در میان شما دوستی و مهربانی قرار داد؛ یقیناً در این نشانه هایی است برای مردمی که می اندیشند.»

آدم و همسرش روزهای خوش نامزدی را شروع کردند، روزهای صحبتهای درگوشی و خندیدنهای ریز ریز. روزهای بستنی و قهوه خوردن در کافی شاپ، روزهای قدم زدن در پارک ….

اما تجربه مهمی داشت می آغازید. تجربه برقراری رابطه با دو خانواده، رابطه ای از نوع دیگر. رابطه ای با دو پدر و دو مادر از جنس دیگر. «دیگر ما خود خانواده ایم » ، احترامات متقابل، احترام به خانواده همسر به خاطر همسر، احترام به پدر و مادرم، به خاطر احترام به خودم! …

آدم قلبا پدر و مادرش را دوست داشت. او در تمام عمر با خود عهد بسته بود که در هنگامی که پدر و مادر به او احتیاج دارند یار آنان باشد مگر نه اینکه این همه سال آنها یار و پشتیبان او بوده اند. او حتی اینقدر آنها را دوست داشت که به همسرش گفته بود روزی اگر پدر و مادر نیاز به مراقبت داشته باشند او می خواهد از آنان مراقبت کند و نباید این رابطه مانع شود.

می دانی، همسر آدم وقتی دید که آدم اینقدر هوای پدر و مادرش را دارد، فهمید که چه گوهری را در کنار خود دارد. دانست او کسی است که قدر محبت را می داند. با وفا است. کسی نیست که عشق کورش کند از واقعیتها، آه خدایا شکرت. او کسی است که اگر من هم روزی محتاج کمک شوم تنهایم نمی گذارد. او احترام می گذارد، حرمتها را حفظ می کند، برایم عزیز است، خدایا عزیزش بدار و محترمش گردان در میان خلایق.

خداوند در قرآن می فرماید: « وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا ﴿الإسراء: ٢٣﴾

و پروردگارت فرمان قاطع داده است که جز او را نپرستید، و به پدر و مادر نیکی کنید؛ هرگاه یکی از آنان یا دو نفرشان در کنارت به پیری رسند [چنانچه تو را به ستوه آورند] به آنان اُف مگوی و بر آنان [بانگ مزن و] پرخاش مکن، و به آنان سخنی نرم و شایسته [و بزرگوارانه] بگو.»

سالها گذشت، آدم و همسرش به روزهای با هم بودن عادت کردند، یکی شدند، خانواده هایشان هم به آنها عادت کردند، به بودن یک خانواده دونفره ، در کنارشان. به بودنهایشان، به نبودنهایشان، به رفتن و آمدنهاشان.

گذشت و گذشت….

حالا آدم روزهایی را تجربه می کند که خود، پدر و مادر است. روزهایی را تجربه می کند که هر لحظه اش شادی بی نظیری در اعماق دلش می آفریند. هر لحظه اش خالق بهترین امیدها و آرزوهاست. هر  لحظه اش بارش رحمتهای الهی است. حالا او نیز یک آدمیزاده بزرگ می کند. خوشحال است که خداوند او را لایق امانتداری دانسته است، و امیدوار است که بتواند امانتداری را به احسن وجه انجام دهد و بهترین تربیت و پروش را برای دلبندش داشته باشد.

آدم میداند که تربیت فرزندش، از خودش شروع می شود. دلبندش لحظه لحظة او را می بیند و تکرار می کند. آداب معاشرت را، اخلاق را، معرفت را از او می آموزد. آدم می خواهد خودش را تربیت کند و این روزها، روزهایی که خود نیز به سختی تربیت می شوی و به سادگی متاثر میشوی از غبار اطرافت، سخت است آدم تربیت کردن. به قول آشیخ محمد مقدس -که درب حوزه علمیه یزد می ایستاد و به طلاب جوان که پا در رکاب کرده بودند برای طلب علم- « ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل». خدا کند که ما آدم شویم و آدم بپروریم.

این روزها

این روزها، برگهای تاریخ که ورق می خورد، من را به یاد عاشورا می اندازد. راستی چه شد که عاشورا شکل گرفت؟ چه شد که عده ای حق را نشناختند و عده ای شناختند و از او فاصله گرفتند؟

حجم تبلیغات آنقدر زیاد بود که تشخیص حق از باطل را سخت می کرد.

در لباس دین بر دینداران تاختند.

دنیا دوستی اجازه نمی داد که دست از باطل بردارند.

قدرت پرستی آنان را به حمایت از باطل گرفتار کرد در صورتیکه حق را می شناختند.

لقمه حرام شکمشان پر کرده بود و حرف حق را نمی شنیدند.

…..

به خود بنگریم که امروز چه می کنیم و در کدام سو ایستاده ایم.

با تو هستم . تو! آری خود خودت را می گویم. کمی برو عقب تر کمی هم بالاتر. حالا نگاه کن خودت را. ببین کجایی. روی چه چیزی پا گذاشته ای. آیا تمام حق را می توانی در کسی ببینی؟ اگر می بینی با او شو وگرنه جدا شو از اینها که سرابی بیش نیستند که هم دنیایت را بر باد می دهند و هم آخرت. این گسستگی نه به صلاح من است نه تو و نه مملکتت. تنها آنان که به کمین نشسته اند از آن سود می برند.

باز هم جمع خانوادگی ما اضافه شد. یه دختر خوب و مهربون. مریم خانم. آقا داداش بالاخره یه خانم خوب برا خودش انتخاب کرد. شب میلاد امام هادی هم عقد کردند. اتفاقا اون شب داشت بارون میومد. به گمانم داداش جان ته دیگ زیاد می خورده.

امسال یکی رو از دست دادیم اما دوتا اضافه شدیم. بابابزرگ مهربونم که دیگه پیش ما نیستند. اما ورودی هامون که شادی خانواده ما را دو چندان کردند علی آقا و مریم خانم هستند. انشاءالله که شادیها همیشه مستدام باشه.

به آقا داداش و همسر محترمشون هم صمیمانه تبریک اینترنتی عرض می کنم. ببخشید که دیر شد آخه یزد نبودم. بعدشم خو با علی پشت کامپیوتر نشستن سخته. باید فرصت بجویم.